تبليغاتX
Lilypie Trying to Conceive 15 to 80 day cycle tickers
هليا نام گلي است که در گلي ديگر ميشکفد .به معني خورشيد نیز می باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 1:6  توسط مامان هلیا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:57  توسط مامان هلیا | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 15:36  توسط مامان هلیا | 
زمستونه     برف می باره    از آسمون شهرمون   

اینم چند عکس زمستونی از هلیا جونم

 

 

     بای بای مامانی

 

  نصف شب دنبال چی می گردی  تو آسمون نازگلم

 

 کاپشن هلیا یکدونه موش کوچولو داره

 

 این هم عکس آتلیه خانم

 

 وای وای ماتیک مالیده شیطون ( باباش هم بجای یکذره اخم  تند تند ازش عکس می گرفت . خوب پدر جون اینجوری دخترت نه تنها خجالت نمی کشه  بلکه فکر می کنه کار خیلی خوب کرده و باباش رو کلی شاد کرده)  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:30  توسط مامان هلیا | 

 

روز های آخر مرداد ماه به همراه خاله لیلا و عمو و فرنیا جون سفری به رامسر داشتیم. دو سه روز بعد از برگشتن خاله لیلا و خانواده مجددا ما رو تنها گذاشتند و باید تا رسیدن روزهای تعطیلات عید برای دیدار دوباره روز شماری کنیم .

آخی کلی دلم براتون تنگ شده خاله لیلا جون...........

 

عکسهای مسافرت رامسر

 

هلیا از دریا می ترسید و در فاصله ۲ کیلومتری جیغ می زد. 

ماشین کنترل از راه دور بود 

 

دستگاه گردون خاموش بود و وظیفه چرخاندن به عهده اینجانب واگذار شد.

 

 

 

 

 

 

فرنیا جون  دختر خاله لیلا

 

 

روستای جواهرده رستوران عمورجب ( کلی هوا سرد بود)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فضول خانم آمار بیرون رو هم داشت

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:18  توسط مامان هلیا | 
قربون دختر ناز . ماماني ۲۸ مرداد ۱۳۸۸ دو ساله شدي . مبارکت باشه عزيزم. ايشالا ۱۰۰ ساله بشي. شيرين زبون مامان.

هر چقدر از کارهاي با مزه ات بگم کم گفتم. تقريبا همه کلمات رو درست و غلط تلفظ مي کني. کارهاي شيطوني هم که حد و اندازه نداره. فقط از يک چيزت خوشم مي اد که زر زرو نيستي. هزار بار هم که زمين بخوري و يا دردت بگيره گريه نمي کني. بلند مي شي و مي گي "اوخ نه" . يعني اوخ نشده.

اتفاقات چند روز گذشته به خوبي با جزئيات بخاطرت مي مونه.

 

ماشالا ماشالا

همچنان صبح تا عصر پيش مامان دون ( مامان جون ) مي موني. دست مامان خودم درد نکنه . من رو از بند مهد کودک و پرستار رها کرده. خداوندا به مادر من سلامتي و طول عمر عطا فرما.

يک هفته اي است که ديگه شير خشک نمي خوري و شير پاستوريزه بهت مي دم. ولي هنوز از پوشک نگرفتمت. وقت مي خواد . بايد تو خونه پيشت باشم تا يادت بدم. البته خودت هم از دست پوشک کلافه شدي و هر چند وقت يکبار پوشکت رو باز    مي کني و در مي آري . بعضي موقعها هم با آمپول اسباب بازي که باهاش به عروسکهات آمپول مي زني ، يکي هم نثار خودت مي کني .

                                       این هم عکسهای تولدت

امسال هم مثل سال گذشته مرتب غرغر می کردی. موقع عکس گرفتن چشمهاتو می بستی.( یعنی از من عکس نگیر)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:18  توسط مامان هلیا | 
اگر بخواهم فرهنگ لغات تو رو تنظیم کنم  غیر از کلمات انبوهی از اشاره ها و اداها هستند که تو در این سن می توانی منظورت را به من بفهمانی . البته باید بگم این اشاره ها توی هر سنی وجود داشت حتی تو نوزادی. من و تو از همون موقع هم منظور همدیگر رو خوب می فهمیدیم اما الان این اشاره ها همه فهم تر شده اند.
حالا فرهنگ لغات تو:
آس: آدامس ُ آستین
انین دادا: امین دایی
دادا دانین: رامین دایی
پو : پوشک
مسی: مرسی
بشید: ببخشید
ایر: شیر
نانی: نازی
اموم: حموم
هام : شکلات - زیتون - گوجه سبز و ....
باسه : باشه
دس : چشم
نهه : مسواک
بی بی : پیشی
باز : بازی
پج: پنج
جیش : شش
 
البته کلمات زیادی رو هم درست تلفظ می کنی مثل:
مامان - بابا - آیدا - جیش - نون - بریم - نیست - پا- دست- این - اون -نی نی - آب - لالا و .......
 
این روزها سرعتت خداییش خیلی بالاست.یعنی در ظرف ۱ هفته چهار یا پنج کلمه رو تکرار میکنی
 
ایشالا همین هایی که برات می نویسم بعدها برات جالب باشه . تا ببینیم بعدها چی می شه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:33  توسط مامان هلیا | 
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
 
      شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
 
      شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
 
             سپاس و بوسه و لبخند و شاد باش و درود
 
                               دوباره چهره نوروز و شادمانی عید
 
                                                           دوباره عشق و امید
 
                                                دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
 
 
                                            سال نو مبارک
 
هلیا لحظه سال تحویل
 
 
 
 هوراااا عید شد.
 
 
 
 هلیای عزیزم امسال دومین عیده که سفره هفت سین ما پر شده از بوی تو. مامان جان عیدت مبارک.
امسال کلی خانم شدی هر چی ازت می پرسم جواب می دی بله.( یک وقت ها هم آیه می گی) من هم زودی می گم دخترم آره نگو بگو بله. به خودت هم می گی نی نی. همه خانمها رو مامان صدا      می کنی. همه آقایون رو بابا یا دادا ( یهنی دایی).  بچه ها هم همگی آیدا هستند.
تقریبا همه وسایل خونه رو می شناسی و جاشون رو می دونی. کلی هم پاچه خواری منو می کنی. موقعی که خیلی اذیت می کنی و صدای منو درمی آری زودی می آی تند تند منو بوس و نانی ( نازی) می کنی.
من هم که
 امسال عید خاله لیلا به اتفاق خانواده اومده بودند خونه ما. تو و فرنیا هم خوب از خجالت هم دراومدید و با چک و لگد از هم پذیرایی کردید.
شعر چشم چشم دو ابرو رو هم خیلی دوست داری و همش می گی مامان دس دس ( یعنی چشم چشم دو ابرو رو بخون)
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:40  توسط مامان هلیا | 
 
 
 
عسلکم رقص برره ای یاد گرفته!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 کلاه بابایی رو در بیار موش موشک من.
 
 
 
هلیا دستت رو دهنت نزن.
 
 
 ااااااااا چی کارم داری
 
 
 
 حالا که اینجوری شد دوتاش رو می خورم.
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:50  توسط مامان هلیا | 
هلیا این روزها.................

دختر نازم اين روزها خيلي بي تابي مي کني .  در آوردن ۳ تا دندون آسيا با هم خيلي آزارات مي ده. شبها نمي توني درست حسابي بخوابي وهمش وول ميزني. منم تقريبا تا صبح بيدارم و تو رو تو بغلم نگه مي دارم تا خوابت ببره.. 

حالا کمي از کارهات بگم:

دست به دهنت مي زني مي گي آخ.... يعني دندونت درد مي کنه.

دستمال کاغذي ،لباس يا هرچيزي پيدا کني مي آي کمک ماماني و شروع مي کني به پاک کردن زمين ، ميز و ...

عاشق گوجه فرنگي هم هستي و تا من در يخچال را باز ميکنم بدو بدو هر جا باشي خودت رو به آشپزخونه مي رسوني و جوجه می خوای

شبها قبل از خواب دندون هاتو مسواک ميزني. البته چه مسواکي فقط خميردندون روي مسواک رو      مي خوري و قتي تموم شد مي آري ميدي دوباره خمير مي خواي.

پلو  و سيب زميني  آب پز هم خيلي دوست داري موقع خوردنشون به دهنت اشاره مي کني مي گي ماما هام هام ( يعني زود زود بده بخورم)

 مامان جون از وقتی عقل رس تر شدی وابستگیت هم به من خیلی بیشتر شده. همه چیز مامان. آب می خوای مامان بده. شیر مامان بده. مامان منو بخوابونه. مامان برام اسب بشه و .... بنده خدا بابایی هم برای انجام کار جلومی آد ولی تو اصلا قبولش نداری. البته تقصیری هم نداری از صبح تا ساعت ۳ مامانی رو نمی بینی. راستش رو بگم منم با اینکه خیلی خسته میشم ولی کلی هم حال می کنم.

وقتی هم پوشکت رو عوض می کنم دماغ کوچولوت رو می گیری دستت رو تکون می دی می گی اه اه اه. یعنی پوشک کثیف شده. جالبه وقتی پوشک تمیز هم میبینی می گی اه اه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 13:59  توسط مامان هلیا | 
 

هلیا خانم به اتفاق خانواده برای دیدن خاله لیلا و  عمومحمد حسن و فرنیا جون در تاریخ ۲۱/۹/۸۷ راهی ارمنستان شد. بازهم طبق معمول بابایی هلیا به  علت کارش نتونست با ما بیاد. حیف شد. جای همتون خالی با اینکه هوا خیلی سرد بود و نمی شد درست حسابی بیرون رفت ولی چون نزدیک کریسمس بود همه جای شهر حال و هوای خوبی داشت. همه در حال تهیه مقدمات شب عید بودند.

همه جا پر بود از درخت های کاج و بابانوئل 

فرودگاه امام ۲۱/۹/۸۷

 

 

 روز قبل از رفتن ما برف زیادی باریده بود ولی خدا رو شکر ۵ روزی که ما اونجا بودیم خبری از برف و بارون نبود.

 

 هلیا شاکی از اینکه از بغل مامان پایین اومده

 

 

 هلیا و فرنیا در تنها مسجد شهر ایروان

 

 

 

 

 

در هوای ۴ یا ۵ درجه زیر صفر چمن زمین رو حال کنید!!!

 

 

 

 

 

 

 

 این بابانوئل خوشگل رو هم مامان بزرگ هلیا براش خرید.

 

 

 

 

 

 اینجا کلیسای معروف اچمیادزین ارمنستانه. هلیا هم طبق معمول فرصت نمی داد یک منظره خوشگل برای عکس گرفتن پیدا کنم . فقط می گفت بغلم کن وگرنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:44  توسط مامان هلیا | 

       

در پس آن لبخند، که به من شور و نشاط زندگی می بخشد نگاهت را قاب می گیرم .

آسمان با وسعتش تقدیم تو

رقص ماهی های دریا مال تو

مهربان، هرچه دارم از تو دارم

زندگی ام امروز و فردا مال تو                 

                                                  

                                                             

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 6:57  توسط مامان هلیا | 
 

عمومحمد حسن عکسها رو هر چه زودتر به خاله لیلا نشون بده .

 

اوج احساسات دخترم به عروسکش

 

 

هلیا تازگیها یاد گرفته شیرین کاری کنه 

 

 

 

 

 

هلیا در حال بوس کردن مامان

 

 

 

 

 

پارک چیتگر هلیا خانم مشغول دوچرخه سواری

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:38  توسط مامان هلیا | 
 

 

 اینم چند تا عکس از هلیا خانم موقعی که به دیدن دوست کوچولوش حوریا رفته بودیم. حوریا تازه به دنیا اومده . پس از کسب اجازه از مامانش عکس هاش تو وبلاگ می زارم. هلیا خانم گیر داده بود به عروسک حوریا و تا آخر مهمونی با اون بازی کرد.

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:55  توسط مامان هلیا | 

 

این هم عکسی که قولش رو داده بودم!

 

 

 

 

 

 

 عکس کوچولوگیهای هلیا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:6  توسط مامان هلیا | 
 خیلی وقته مطلبی ننوشتم. راستش حال و حوصله نداشتم. تو این مدت عکس زیادی هم از هلیا جونم نگرفتم.

دو تا اتفاق مهم تو این یک ماه رخ داد و هر دو حال ما رو حسابی بد کرد. 

اول اینکه بابا رضا به بیماری زونا ی قفسه سینه( زونا بیماری شبیه آبله مرغان با درد فراوان است که دانه ها در یک قسمت از بدن تجمع می کند) مبتلا شد.  دگتر می گفت این بیماری بیشتر در افراد سالخورده دیده می شود . و وقتی سیستم دفاعی بدن ضعیف می شود ویرروس زونا فعال می شود. دیگه خودتون حساب کنید          بچه ی کوچولو و بابای مریض و کار اداره و خونه و........ ( چی کشیدم من)

 

اتفاق دوم ( که مهمتر هم بود)رفتن خاله لیلا به همراه خانواده به ارمنستان

البته خیلی هم ییهویی نبود. منتظر رفتنشون بودیم ولی همش فک می کردیم سال دیگه می رن ولی اینجوری نشد و اونها رفتن. حالا جاشون به اندازه تموم دنیا خالیه. آخه ما یک مدتی که با هم تو یک ساختمون زندگی می کردیم. خاله لیلا طبقه سوم و ما طبقه دوم. ((راستی من و خاله لیلا دوقلو هستیم)) حالا یک مدت که به نظر من خیلی خیلی طولانییه هلیا خاله لیلا و فرنیا و عمو محمد حسن رو نمی بینه.خدا کنه هر جا هستن صحیح و سالم و خوش باشن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 راستی این چند تا عکس مربوط به کوچولوگیهای هلیاست که از قلم افتاده بود. تو این عکسه هلیا ۷ ماهه ست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:59  توسط مامان هلیا | 
 

هلیا جان

سالروز میلادت مبارک

                  

 

عزیزم امروز اولین سالروز تولدت توست. گل وجودت همیشه سبز باشه جون مامان.

جشن تولدت رو خونه خاله برگزار کردیم . مهمون که دیگه نگو............... مهمون خارجی هم داشتیم.دختر عمو سوسن با همسر و دو تا پسرش سهیل و نوید از آمریکا.

آیدا و فرنیا هم تا تونستند رقصیدند و شادی کردند. ولی امان از دست تو .........

یک ریز نق زدی و نق زدی و بد اخلاقی کردی و آخرش هم .... خودتون تو عکس ببینید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدید چی شد. درست موقعی که کیک رو آوردیم و خواستیم ببریم خانم خانما خوابید و تا پایان مهمونی لالا کرد ولی بعدش ..... خودتون ببینید.

 

 

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست که کم شه از جرم خودم

 

 

راستی تمام زحمتهای جشن تولد هلیا خانم به پای خاله بزرگش بود. این اتاق خوشگل هم اتاق آیدا خانمه . یه وقت فک نکنید اتاق هلیاست ها.!!!

کادوها هم که آخ جووووووون بیشترش طلا  کمی هم اسباب بازی و لباس. روز شنبه هم هلیا به اتفاق من و باباش به آتلیه کودک رفته و تعداد قابل ملاحظه ای عکس با هزار زحمت گرفتیم. حالا قراره ۳۰ مرداد برای انتخاب نمونه به عکاسی مراجعت کنیم. عکسها که آماده شد براتون تو وبلاگ می زارم.

 

 

این عکسها هم مربوط به روز بعد از تولدشه .!! خداییش ببینید چقدر خانم شده. لباسش هم هدیه از طرف خاله مرجانه (خانم مربی )  .!!!

 

داره شعر می خونه!!

دماغشو فیس فیس کرده!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:18  توسط مامان هلیا | 
 

بالاخره بعد از کلی فک کردن مرجان خانم بعنوان پرستار و مربی هلیا به خونه ما اومد. امروز پنجمین روز خاله مرجان با هلیاست.  کم کم به هم عادت می کنند.( خدا کنه) اینجوری مامانم هم راحت تر شده و بیشتر نطارت می کنه. آخه این فسقلی خیلی خیلی شیطونه.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:8  توسط مامان هلیا | 
 

نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

 

                                                نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی

 

عاشق انکه ترا می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

و ترا دوست بدارد به همان اندازه                                     که دلت می خواهد !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط مامان هلیا | 
 

۱۰ تیر ماه تولد ۳۱ سالگی بابای هلیا بود. عکس مامان هم به خاطر مسایل امنیتی و حفظ ضوابط اسلامی حذف شده.!!

 

 یکی از تفریحات هلیا بازی با گردنبند مامانه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:56  توسط مامان هلیا | 
سلام سلام

بعد از غیبت طولانی من اومدم. ببخشید .

آخه ما رفته بودیم مشهد ۲۱ تیر تا ۲۶ ام. من و هلیا . بابایی رو نبردیم. آخه رضا نتونست از محل کارش مرخصی بگیره. اداره ما هم که کویت. کی به کیه. حالا خوبه وزارتخونه ست.خیلی خیلی خوش گذشت ( پوستم درسته کنده شد.)

خوب شد کالسکه و روروئک هلیا رو برده بودم وگرنه ...........

فقط ۱ بار تونستم برم حرم امام رضا.حیف شد.حالا مجددا چه موقع امام رضا بطلبه خدا می دونه.

حالا از کارهای جديد هلیا در مشهد بگم:

شب اول به افتخار ورود مون هلیا خانم تا صبح جیز جیز کرده و صبح یک دندون سفید مرواریدی دیگه هم از پایین درآورد. حالا ۳ تا دندون پایین داره ۶ تا بالا. مامان جان قربون اون دندونهای نازنازیت دیگه منو گاز نگیری ها!!!!!!

آخه هلیا عادت کرده با من شوخی کنی و اون هم از نوع ترکی !!!!

اونجا با یکی از دوستای وبلاگی ( کتی جون)  دیدار کوتاهی داشتیم. آخه دوستمون ساکن مشهده.( به قول دوستم مرضیه "بابا من چقدر باحالم") راستی تا یادم نرفته بگم من خیلی خیلی باحالم.

 هلیا در مدتی که مشهد بودیم در اثر همجواری با آیدا جونم ( دختر خاله هلیا) موفق شد اسم آیدا رو به صورت آدا صدا کنه. و این کار رو در روز بیش از ۱۰۰ بار انجام میداد.

۲ روز قبل از رفتن (۱۹ تير) خانم خانم ها تونستن چهار دست و پا حرکت کنند. (مبارک باشه تنبل خانم) . در مشهد اين کار رو در اولين فرصت که در روروئک نبود  تمرين مي کرد. البته اينو بگم که مدتهاست هليا  از مبل گرفته و بلند مي شه و در طول مبلمان منزل راه مي ره.!!!

موقع برگشتن هم تو هواپيما موقع فرود مي ترسید و خودش رو محکم به من مي چسبوند.

 

آیدا و هلیا در مرکز تجاری الماس شرق مشهد

 

هلیا خانم مهر بدست برای نماز خوندن آماده می شه.

 

در راه نیشابور  ( اول فک کردیم گوسفنده!!!)

 

 آکواریوم رستوران معین درباری

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:14  توسط مامان هلیا | 
به چه مانند کنم حالت چشمان تورا؟؟

به یکی نغمه جادویی از پنجه گرم؟

به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟   

                          یاااااااااااااا

به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟

به غزلهای نوازشگر حافظ در شب؟

یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب؟؟؟

                      

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟     

به یکی لاله ی شاداب که بنشسته به کوه؟

                  

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟

به بلورررری رخشان؟

یا به پاکی و دل انگیزی برف؟

یا به یکی ابر سفید؟

یا به یک مخمل خوشرنگ و نوازشگر گرم؟

به یکی چشمه نور؟

یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟

به گل یاس که پاشیده بر ان پرتو ماه؟

یا به قویی که رود نرم وسبک در دل اب؟

                   به چه مانند کنم؟

                         من ندانم....به نگاهی تو بگو... به چه مانند کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:40  توسط مامان هلیا | 
 

 

 این قورباغه هم اولین عروسکیه که هلیا خانم  خودش  بین عروسکهای دیگه پسندید و ما هم براش خریدیم. ۲ روز از خریدش نگذشته بود که با اون دندونهای تیزش چشم قورباغه رو خط خطی کرد.

 

 تو این عکس هم مماخشو مثل مماخ عروسکش گرد کرده.!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:20  توسط مامان هلیا | 

    

 

                                                              

     کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم

    یه اسمون نرگس ویاس توباغ دستات بشونم                                             

لالایی لالایی لالالا                                                                                            

    بخواب که میخوام تو صدات ستاره هارو بشمارم                                                                                                                                 لالایی لالایی لالالا                                                      

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم                                                                  

دنیا اگه خوب اگه بد.....با تو واسم دیدنیه                                                                      

باغ گلهای اطلسی....باتو برام چیدنیه                                         

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم                                

 

     این روزها هر چیزی رو بدست می گیره اولین به دهن می بره و امتحان می کنه. خودتون دو نمونه اش رو ببنید.!!!

                               هلیا کیف دوربین رو می خواد و من بهش ندادم

اونم قهر کرده

بعدش گریه و زاری

از غفلت من نهایت استفاده رو می کنه و به سمت کیف خیز برمی داره

آخرش موفق می شه  بند کیف رو بخوره

موهاشو شونه می کنه

بعدش شونه رو می خوره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط مامان هلیا | 

 

 

 

 هلیا در کنار دوستش شیده خانم نازنازی

  

 

 یکی از کارهای مورد علاقه هلیا بازی با پاهاشه.( یک وقتهایی هم می خورتشون )

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:14  توسط مامان هلیا | 

فرنیا و هلیا

 

همیشه بخند گل باغ زندگی من

                                    

این شعر از سروده های بابای هلیاست که از شوق دخملش شاعر هم شده.

 

 

دست دستی می کنه باباش بیآیه                        قاقا بخره براش بیاره

هلیا بخوره براش برقصه                                    باباش ببینه دورش بگرده

 

 

 

 

 

فرنیا شیطونه از چی شاکی شدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 هورااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط مامان هلیا | 
 

                                            

آسمون مال تو ابرش مال  من ، 

 

                       دريا مال تو  موجش مال  من ،

 

                                       خوشيد مال تو  ماه مال من،

 

اصلا".... دنيا مال تو  اما تو مال من

    کارهای جدید هلیا

                                                            هليا ي عزيزم بالاخره بعد از کلي ناله و جيز جيز کردن دو تا دندون از بالا درآورد. حالا  تو دهن خانم گلم چهار تا مرواريد مي درخشه. ( دو تا بالا دو تا پايين) ۱ کار جديد هم ياد گرفته و اينکه دندونهاي کوچولوش رو هم مي کشه و صداي قروچ قروچ در مي آره و مي خنده.

                                           راستي

 

 نازگل خانم باي باي بلده.

 

با دهنش صداي ناي ناي در مياره.

 

نيناش ناش مي کنه.( مي رقصه)

 

 مماخشو گرد مي کنه مي بره بالا.                        اینجوری

 

   دست دسی میکنه.

                                    

                                        


        

                                                   هلیا جانم

 

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

  اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش. و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
 
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب روی.
 
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
 
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
 
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي.
 
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو. مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
 
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
 دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
 
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
 
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
 
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد
 
                این متن قشنگ از وبلاگ ساینا کوچولو گرفته شده.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6  توسط مامان هلیا | 
  

هلیای ناناز دیروز ( ۲۸ فروردین) ۸ ماهه شد. وقتی داشتیم برای اندازه گیری قد و وزن و دور سر می رفتیم مرکز بهداشت دل تو دلم نبود . ( آخ از دست دل مادر) باید مامان باشی تا بفهمی ۵۰ گرم ۱۰۰ گرم وزن چقدر مهمه.

خلاصه وقتی خانمه گفت همه چیز خیلی خوبه کلی حال کردم و نفس راحتی کشیدم. راستی از وقتی تو سوپت جوانه گندم می ریزم با اشتهای بیشتری می خوری.( قابل توجه مامانا)

 


                  اینم چند تا عکس از هلیا در هشت ماهگی ( ۲۸ فروردین)

 

                    

   اعصاب مصاب ندارم . می خورمتا!

 

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط مامان هلیا | 

امروز (۲۱ فروردین) ۱هفته از سر کار رفتن مامان گذشت. هلیا خانم انگار نه انگار من در کنارش نیستم. راحت و با خیال آسوده در کنار اعظم مامان ( مامان بزرگ هلیا) حال می کنه. مثل اینکه فقط من دلم برای این فسقلی تنگ شد.!!!!!!خدا را صد هزار مرتبه شکر. خدایا سلامتی را هیچگاه از ما نگیرو اعظم مامانو همیشه در پناه خودت حفظ کن. آمین

راستی در این ۱ هفته من ۱ کیلو وزن کم کردم. از بس استرس داشتم. وقت هم نکردم حتی ۱ دونه عکس از هلیا بگیرم                                                               

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط مامان هلیا | 
 

دخترم

فردا صبح ( ۱۷ فروردین) مامان  بعد از ۸ ماه رسما باید بره اداره......... خیلی سخته  می دونم تو هم طاقت نمی آری. ولی قول می دم خیلی زود برگردم پیشت. امشب کلی دل تنگیت رو کردم. امیدوارم وقتی بزرگ شدی مامانت رو درک کنی و ببخشی. همونطور که من مامانم رو درک کردم . بابایی می گه خیلی زود هر دو شما به این وضع عادت می کنید. ایشالا همینطوری بشه. وگرنه .............

تقدیم به همه مامانای مهربون . مخصوصا مامان خودم. ( منظور مامان بزرگ هلیاست)

در بوسه هاي مادر     

                          خورشيد نور باران          آغاز روز تازه         لبخند بامدادان       

    در خنده هاي مادر
                                  عطر خوش گلستان        زيبايي طبيعت           شادابي بهاران

 

                                  مادر تو روح و جاني  مادر تو جاوداني

                                     
با من تو مهرباني      با من تو همزباني    مادر تو بهتريني        مادر تو نازنيني       مادر تو دلنشيني

 
بر حلقه ام نگيني       مادر هميشه بيدار     مادر هميشه در كار   باشد براي فرزند     مادر هميشه غم خوار

 
مادر هميشه خوش قلب               مادر هميشه دل سوز         مادر هميشه روشن     خورشيد عالم افروز

  
در چشم هاي مادر      

                                   آبي آسماني            روًياي سبز نوروز       معناي زندگاني

در اشك هاي مادر

 
                                پاكي آب باران         رنگين كمان روشن            آواي چشمه ساران

 

                                مادر زعشق سرشار          روح نثار و ايثار

 
در راه كودكانش       مادر بود فداكار          مادر چراغ خانه             گرماي آشيانه     مهرش درون قلبم 

 
ماناست جاودانه       در نغمه هاي مادر        لالايي محبت         شعر بلند پيوند             آواي انس و الفت 

 
مادر دلش رحيم است         قلبش مرا حريم است           روحش پناهگاهم                  در لحظه هاي بيم است


قلبش طپد برايم                خود را كند فدايم  

                                                   پر ميشوم ز شادي         چون ميكند صدايم

 

                 بخشندهً جوانيست      معناي زندگانيست          لبخندش آسمانيست          شادي جاودانیست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:8  توسط مامان هلیا |